قصه‌گوی خوبی نیستم اما به جای نگارش نقد افسانه‌ی پرنسس کاگویا (Kaguyahime no monogatari) می‌خواهم از تهی درونش صحبت کنم. انیمه‌ای که نامزد اسکار شده و صرف‌نظر از امتیازات خوبی که کسب کرده، در تهی درونش چیزی نه، بلکه چیزها نهفته است. با ما باشید.

تبلیغات ۷۲۰ در ۹۰

افسانه‌ی پرنسس کاگویا (Kaguyahime no monogatari) یکی دیگر از آثار برجسته‌ی Studio Ghibli است، همان استدیویی که هایائو میازاکی در آن چند شاهکار دنیای انیمه را ساخت حالا یک اثر ماندگار دیگر می‌سازد.

موسیقی افسانه‌ی پرنسس کاگویا همگام تصاویر است، نه تندتر، نه کندتر؛ و بدیع است نه تکرار.

کارگردان این انیمه Isao Takahata است و موسیقی زیبای آن را Joe Hisaishi ساخته، آهنگساز معروفی که طنین دلنشین سازهای مختلف را در انیمه‌های معروف Studio Ghibli گسترانده، این بار هم نمایشی از چیره‌دستی خویش ارایه می‌کند. ویژگی موسیقی کلاسیک معاصر در انیمه‌های برجسته‌ی ژاپنی این است که همگام با احساس و البته محیط پیش می‌روند، نه تندتر و نه کندتر. از ضرب‌آهنگ موسیقی فیلم‌های اکشن هم خبری نیست و در واقع فرمولی برای تمام انیمه‌ها وجود ندارد! هنرمند از خلاقیت خویش برای نواختن یکی دیگر نه مثل آن دیگرها بهره می‌گیرد و همین است که با وجود سکوت و سادگی، زیبایی در اوج است.

پرده‌ی اول، شروع ساده‌ی یک ساده‌‎زیستی

و سبک نقاشی، به جلوه‌های ویژه‌ی سینمای امروز عادت کرده‌ایم؛ در افسانه‌ی پرنسس کاگویا نه تنها قواعد زیستن بلکه سبک نقاشی هم ساده است، آن‌قدر ساده که شاید در اول‌نگاه، به این فکر بیافتیم که حوصله‌ی نقش زدن ندارند! بله، سبک نقاشی به سادگی طرح‌های اولیه‌ای که هنرمند روی کاغذ ترسیم می‌کند، است. 

ساده به سان زندگی ساده، سبک نقاشی انیمه‌ی افسانه‌ی پرنسس کاگویا

ساده به سان زندگی ساده، سبک نقاشی انیمه‌ی افسانه‌ی پرنسس کاگویا

به بخشی از ابتدای داستان توجه کنید و اندکی در سبک و سیاق این اثر و طنین سازها که همگام با لحظه‌ها حرکت می‌کنند گوش فرا دهید:

دانلود ویدیو

داستان پرنسس کاگویا از یک جوانه‌ی بامبو شروع می‌شود، بامبو هم درختی که آرامش عرفانی خاصش را در مشرق‌زمین می‌گستراند، هدیه‌ای مقدس به پیرمرد بامبوشکن ارزانی می‌کند. مرد هیزم‌شکن و همسرش تصمیم می‌گیرند کاگویا را بزرگ کنند و چه سخت است تصمیم نگهداری از موجود ماورائی که در لحظه‌ای به نوزاد تبدیل می‌شود و عجله دارد که هر چه زودتر، طعم حیات زمینی را بچشد.

پرده‌ی دوم، رشد سریعی به سان بامبو

بله، کاگویا که در آغاز داستان کودکی روستایی است، به سادگی عشق می‌‌ورزد و از طبیعت خالص زمین لذت می‌برد. او را بامبوی کوچک صدا می‌کنند نه پرنسس چه که شخصیت واقعی او همین است: بامبوی کوچک.

کاگویا از همان اوان کودکی با نجوای طبیعت آشناست گویی که خاطره‌ای گمشده و غمگین از آن به یاد دارد؛ و آن را بهتر از هر کسی زمزمه می‌کند:

دانلود ویدیو

پرده‌ی سوم، مرگ رویای ساده‌زیستی

بامبوشکن در گذران روزگار خویش، به هدایایی مثل لباس‌های زیبا و طلای درخشان می‌رسد، هدایایی که همیشه سر از تنه‌ی بامبوها بیرون می‌آورند؛ و او می‌اندیشد که شاید بامبوی دوست‌داشتنی سزاوار زندگی شاهزاده‌گونه‌ است. به همین قصری در پایتخت بنا می‌کند. و مسافرت به پایتخت آغاز یک مرثیه است، مرثیه‌ی ساده‌زیستی که از زندگی دخترک رخت بربسته است.

بامبوی کوچک برای خوشحالی پدر و مادرش هم که شده تلاش می‌کند بانویی شایسته باشد و در این مسیر به جای نقاشی جانداران، باید خطاطی کند، لبخند نزند، دندان‌هایش را به سبک بانوان آن دوران مشکی کند! ابروانش را بر اساس ذهن بیمار بشری بیاراید و خلاصه از آن کودکانه‌های سرگرم‌کننده و شاد جدا شود. بخشی از دوران غمناکش را به تماشا بنشینیم:

دانلود ویدیو

و به جز موسیقی زیبا و رفتار کودک درون که به سبک خودش مبارزه می‌کند، کنایه‌ی زیبایی در دقایق فوق به چشم می‌خورد. هیچ به افتادن کلاه بلند پدر دقت کرده‌اید؟

به نظر من این کلاه بلند کنایه‌ای است به انسان امروز که قدرت، ثروت، درجات علمی، ورزشی و حتی معنوی را مثل کلاهی بلند و افتخارآمیز می‌بیند. قصری که پدر ساخته، سقفی به کوتاهی اندیشه‌ی بشری دارد و با بلندای ساختگی کلاه سازگار نیست!

پرده‌ی چهارم، کاگویا جز در خواب کجا طغیان کند؟

و برای پرنسس مراسم انتخاب نام برگزار می‌شود، کاگویا نام نوعی بامبوی باریک و ظریف و درخشان است، درست مثل سرشت درونی بامبوی کوچک. سه روز و سه شب جشن برپا می‌شود اما نه جشنی که پرنسس در خیالاتش تصور کرده و نه جشنی که دوستان روستایی‌اش در آن حاضرند بلکه محفلی‌ست خسته‌کننده برای اشراف‌زادگان و کاگویا نه پرنسس بلکه یک زندانی است!

و طغیان آغاز می‌شود، کاگویا کنایه‌ها را می‌شنود، اون حقیقتاً پرنسس دنیای درون است اما در دنیای بیرون، تنها سوال اشراف‌زادگان این است که آیا او واقعاً زیباست؟ و کنایه می‌زنند که نکند شاهزاده بودنش فقط حاصل طلاست.

این بخش داستان به نظر من از زیباترین قسمت‌های انیمه است چه که صور خیال و موسیقی بی‌نظیری که Joe Hisaishi ساخته و حتی بدون دانستن ماجرای کاگویا هم طغیان و خشم را به وضوح بیان می‌کند، دست به دست هم داده‌اند تا حس و حال کاگویا را بازگو کنند. به این بخش توجه بفرمایید:

دانلود ویدیو

موسیقی با ضربان خشم شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و با رسیدن به اعماق زندگی جنگل، خاموش می‌شود!

افسانه‌ی پرنسس کاگویا اشرافیت را محکوم می‌کند چه که اشراف‌زادگانش همه ماهیت ساختگی دارند، پول، شهرت، قدرت و … در پرده‌ی بعدی محکوم می‌شود و جالب است که آنها نمی‌دانند که کاگویا یعنی کاگویا، یعنی ساقه‌ی زیبای بامبو و نه چیز دیگر.

پرده‌ی پنجم، جدال با ادارک بیمار بشری

و از این پس زندگی کاگویا خاموش است! خواستگاران و دروغ‌هایشان هجوم می‌آورند … تماشا کنید و پاسخش را بشنوید:

دانلود ویدیو

کنایه‌ی زیبایی دارد به بشر نقاب‌دوست امروز که یادش می‌رود استعاره و تشبیه در ادب معنا دارد نه در واقعیت. کاگویا از آنهایی که بدون آشنایی به خواستگاری‌اش آمده‌اند و از گنج‌های خیالی سخن ‌گفته‌اند می‌خواهد که اهل عمل باشند اما همه می‌دانیم که …

کاگویا هنوز هم می‌تواند لحظاتی کوتاه در کودکی‌اش زندگی کند و در باران شکوفه‌های گیلاس، چرخی کودکانه بزند:

دانلود ویدیو

پرده‌ی آخر، ساده نیست، همان بهتر که فراموشش کنیم

در انتهای داستان کاگویا علت آشنا بودن آن شعر زیبای طبیعت را می‌فهمد، و حالا چه دیر است چه او باید به سرزمین خودش که همان ماه زیبا و بدون از ناپاکی است بازگردد. بستن کوله‌بار سفر سخت است و پدر مقاومت می‌کند اما راهیان ماه می‌آیند و کاگویا که برای تجربه‌ی ساده‌زیستی زمینی آمده بود، راهی دیاری می‌شود که اشرافی‌تر از اشرافیت زمینی است، غم و غصه‌ای ندارد اما چیزی کم است: ساده‌زیستی زمینی.

دانلود ویدیو